و اين منم

 

 

 

کمر من و کلیه مقصود درد میکنه زیاد ،با این حال چمدون بستیم و داریم میریم عروسی تو ولایت. واسه این که اونا اومده بودن عروسی ما و  کلی هم بوق زده بودن و قر داده بودن و دیگه زشته که ما نریم. تازه عروس هم اسم من از نوع قد بلندشه. باز تو این مهمونی حتما صد نفر ازم میپرسن که مطب زدم یا نه و من باز صد بار باید توضیح بدم که چرا مطب نمیزنم. خیلی باحاله اون اول که تازه معلوم شده بود من این رشته قبول شدم ، شوهر خاله ام خیلی جدی برگشت و پرسید خوب حالا مطبت کجاست؟!!!.... وای چقدر خندیدم. گاهی داییم میشینه و از حرف ها و کارای این شوهر خاله ام تعریف میکنه و آی ما میحندیم آی ما میخندیم.

چند روزه فهمیدم دلم واسه دوستای دانشگام تنگ شده. حتی واسه اونی که تو اصفهانه :(((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢٥