و اين منم

 

 

دیشب نصفه شب یا امروز بامداد له و خسته برگشتیم. به عمرم اینجوری با برنامه فشرده سفر نرفته بودم. فقط نرسیدیم بریم باغ و تمشک بچینیم. میخواستیم ولی هیج جوره نشد که نشد. حالا باید یه سال صبر کنم تا دوباره وقت تمشک بشه .

یه عالمه فیلم اکشن دارم . یه پایه میخوام که بعد هر فیلم آماده مبارزه باشه.

امروز داشتم با اون چاقو بزرگه پوست کدو حلوایی میکندم که چاقو در رفت و محکم خورد به اون قسمت مچ دستم که زیرش شاهرگه. هیچی دیگه....یه زخم کوچیک حاصل شد . ولی میتونست یه زخم بزرگ باشه و من اولین شهید در راه شکم و کدو حلوایی. به همین راحتی.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢۸