و اين منم

 

 

 

اون دوستم که رقته خور٬ تو ٣۶٠ یه عکس گذاشته که یه شمع روشن کرده تو تاریکی و نور شمع و گرماش نمی دونم چی کار کرده باهاش که من چند روز یه بار میرم عکسش رو میبینم و از تصور خونه اش تو بیابون و شمع و شب اونجا دلم تنگ میشه تنگگگگگگگ.

بلاخره امروز با دوست جون رفتیم ... یکی از کارگرای اونجا میگفت به عمرم این همه دکتر یه جا ندیده ام و منم همین رو میگم. شلوغ شلوغ شلوغ. ولی من که چند وقته بد جور دارم تو یه دایره کوچیک زندگی میکنم از اون همه آدم از اون همه نفس ، صدا و رنگ کیف میکردم. بعد از مدتها خودم شده بودم و میخندیدیم به شلنگ آتش نشانی به راهروی دراز به یونیت بنفش  به میزهای پذیرایی  به پسر بقل دستی به اشانتیون به پونه... تازه یه سخنرانی کامل رو هم  در شرایط سخت گوش کردیم:))

روز خوبی بود، باشد که خدا زیادش کند.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/٤