و اين منم

 

 

 

خواب می دیدم دایی مامان یک زن آرتیست گرفته. اسمش را الان هرچه فکر می کنم یادم نمی یاد ولی از این خوب ها بود که چاق و خوشگل و سفیدن!!! ما هم (تمامی نوه نتیجه ها) ریخته بودیم تو عروسی و شاد و شنگول که یه آدم باحال دیگه هم به جمعمون اضافه شد . عروس  خوشحال نبود اما. از اینکه از این به بعد باید توی خانه قدیمی مادربزرگ زندگی کند  ناراحت بود و  کلافه. من هم که طاقت ناراحتی هیچ کی رو ندارم بیدار شدم. بماند که دایی ۴٠ ساله مامان پارسال پرستار زندایی اش رو به همسری گرفت و ۶ ماه بعد خودش مریض شد تا همسرش شغلش را در خانه او ادامه دهد همچنان.

شت .... بهش که فکر میکنم فقط همینو میتونم بگم.... البته فارسیش رو با کیف بیشتر تری میگم.

من یکی رو میشناسم که متوسط ماهی حداقل ٢٠ جفت جوراب میخره. احتمالا به یه چیزی توی کودکی مربوط می شه نه؟! میشه به این آدم مشکل دار گفت ؟! اگه میشه هورااااااااااااااااا

یه دوستم با شوهرش رفتن عسلویه. امروز انقدر تعریف کرد از اونجا که به این فکر افتادم منم مقصود رو بذارم و برم.

٣  قسمت دیگه از لاست رو دیدم و نترسیدم :))))

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/۱٥