و اين منم

 

 

 

حوصله ندارم. شبها از تصور کار مریضهام خوابم نمی بره. از دردی که میکشن. چرا وقتی من کارم رو درست انجام دادم باید مریضم با درد از مطب بره بیرون چرا همه میگن که طبیعیه و من نمی تونم آسوده باشم که طبیعیه؟!! این چه فکری بود که من کردم و ۶ ماه نرفتم سر کار و حالا دستم کند شده. اصلا این چه فکری بود که رفتم دومرتبه سر کار و خودم رو انداختم تو هچل؟!!  چرا درد داشت؟! چرا من انقدر با مریضهام حرف میزنم؟! همه (همکار ها) میگن خوب میشه خوب میشه خوب میشه. پس پلیز همین الان خوب شو که من برم بخوابم . یه نفس عمیق..... یکی دیگه......آهان. فردا ٣ شنبه است  هر موقع  که شد ۴ شنبه فکر کن بهش.

ببخشید که از اینجا به منظور آروم کردن خودم استفاده کردم. شما نخونید..

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٩/٥