و اين منم

 

 

 

دارم به یه جایی میرسم که ممکنه کم کم بیخیال کار و دکتر بودن بشم و همین دور و بر پارک کنم. اینو به این خاطر میگم که هفته پیش ما شدیم ۴ تا دکتر با ٣ تا یونیت و اونی که از همه مظلوم تر بود من بودم که مجبور شدم مریض هام رو بزارم واسه ٩ به بعد که یونیت خالی داشتیم . تمام مدت هم از زور عصبانیت داشتم خفه میشدم از دست جفایی که در حقم شده بود و آخر سر هم همه اش رو سر مقصود خالی کردم. این دوشنیه هم باز همون قضیه پیش اومد ولی این دفعه اول کلی تعریف کردم با این و اون. بعد نشستم تمرین های زبانم رو حل کردم  و بعدم یه جورایی خوش گذروندم و ٢ ساعت زودتر اومدم خونه در حالی که هیچ مریضی ندیدم. و احساس کردم که زندگی یعنی این نه اون که از زور بدن درد و خستگی شب گریه کنی.الانم خوشحالم همین جوری. بنفش هم یه ماهه که اومده همین جا و هر چند وقت یه بار یه میتینگ میذاریم و همه ی دکترا و کارمندا و دستیار ها رو نقد و بررسی میکنیم آخرشم چند تا فحش میدیم :))) آخریش هم همین چند ساعت پیش بود.

ما که یه زمانی خدا بودیم تو فیلم دیدن الان چند وقته که داریم یا اکشن های پسره رو میبینیم یا هیچی. خبر رسیده که این ماه دنیای تصویر منتشر میشه . میشه؟!!

من از اینکه خانواده مقصود بیان خونمون شدید وحشت دارم و خبر دادن که یه روز میخوان شام بیان . باور می کنید شبا خوابش رو می بینم؟!! همش هم به خاطر اینه که فقط برنج کته با دو جور خورشت بلدم که یکیش رو دفعه قبل پختم. بی رحم ها :(((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱٠/۱٠