و اين منم

 

 

 

یعنی من کیف می کنم از این اخلاق شوهر خاله ام ها... چند سال پیش که مامانی دیگه کلا خوابید و هیچ کس به ما چیزی نمیگفت اما یه جوری میخواستن که بگن ، من زنگ زدم یه همین آقا و اونم در حالی که واقعا داشت تلاش میکرد تا صداش رو غمگین کنه و من این تلاشش رو واقعا تحسین میکنم در کمال آرامش بهم گفت که مامانی فوت کرده .حالا دیروز که من خودم رو کلی کشتم تا بهش رنگ بزنم و فوت مامانش رو بهش تسلیت بگم اول که کلی خوشحال از اینکه بهش زنگ زدم. بعد از مراسم تسلین گویان و تلاش مجدد شوهر خاله برای غمگین جواب دادن، میگه خوب چه خبر چه کارا میکنی؟ مشغولی یا نه؟ باز دوباره چه خبر؟ ..... تنها وقتی ناراحتی رو تو لحنش احساس کردم که داشت می گفت: طفلی این فنقل هم مهمونیش به هم خورد ( فنقل پسرش و پسرخاله ی خودمه که قرار بود هفته دیگه جشن خت.. سورانش باشه).

یه چیزی امروز خریدم که مثل چی پشیمونم. یه دونه از این دایره ها که میچرخن و شکلشون عوض میشه.  فکر کردم بازی فکری خوبیه و ممکنه بعد ها که بچه داشتم دیگه از اینا پیدا نشه و بخرم و براش نگه دارم تا اون موقع.  بعد همین یک ساعت پیش وسوسه شدم و چرخوندمش ... درست نمیشه دیگههههههههه. بچه بیچاره من ، چه معماهای سختی رو در پیش داره.احساس میکنم مخم پیچ خورده:((((((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱٠/٢٥