و اين منم

 

 

 

من دیگه سر کار نمیرم :) لطفا نگید که آخرش کار خودت رو کردی و اینا. چون به میل خودم نیومدم بیرون از اونجا. یادتونه دیگه، گفتم که میخوام پرو بشم و برگردم. برگشتم هم ولی نمی دونم کدومشون اینجا رو خونده بود که فرداش زنگ زدن و گفتن بی زحمت دیگه نیا.  منم گفتم اوکی.  دلیلشون هم این بود که شما دکتر خانوم هستی و آقای رئیس هم هیچ حس خوبی به  دکتر های خانوم نداره و حالا که یه دکتر  مرد پیدا کرده دیگه حال نمیکنه که شما بیاین اینجا. به همین خوشگلی.  وقتی دیشب رفتم که وسایلم رو جمع کنم دکتر های مهربون انقدر دلداریم دادن که من بی خیال رو حسابی احساساتی کردن. دلم میخواست موقع بیرون اومدن همشون رو بقل کنم ولی چون مرد بودن و مقصود هم دم در بود نشد!!!   اما دلیل بی خیالیم اینه که مامان که هیچ  وقت زیر حرف زور نرفته ، حسابی شیرم کرده که خودت مطب باز کن. کاری که همیشه دوست داشتم  انجام بدم ولی جراتش رو نداشتم و حالا دیگه دارم. فقط مساله اینه که من همش ٧-٨ تومن پول دارم و دلم میخواد با این پول هم یه جای ۴٠ متری توی یه جای خوب بخرم هم کلی شیک و لوکسش کنم. میشه آیا؟!! تازه کلی هم تو تصمیمم جدی ام. تنها حامی مالیم هم خود مامانه که اونم قد آرزوهام پول نداره.  فعلا میتونم شنبه همت کنم و زود بیدار شم و برم دنبال مدرکم  تا بعد....

به داداش مقصود گفتم برام چند تا سی دی بازی بیاره تا اوقات بیکاری پیش رو به بطالت نگذره.

دوست جون خوبم تولدت مبارک ( ماچ ماچ)

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱۱/۱۱