و اين منم

 

 

دیروز ماهی هامون مردن. اصلا ناراحت نشدم. از بس که خر بودن و یک سر با هم می جنگیدن.  دم های همدیگرو  می خوردن. پریروز که یه تیکه از دم یکیشون افتاده بود کف تنگ انقدر حالم بد شد که دلم خواست زودتر یه وری بخوابن رو آب!!

از اون موقع که رفتم دست به آب تا الان احساس میکنم غم داره روم تلنبار میشه و بیشتر و بیشتر دارم خم میشم. دیگه نقشه ای به ذهنم نمیرسه که کیف کنم. شاید مال اینه که خوابم میاد و خیلی سمج نمیرم که لا لا کنم. فردا نقشه میکشم...

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۱/۱٩