و اين منم

 

 

 

بلاخره اینبار بعد از اینکه بهم متذکر شد تو ازدواج کردی و دیگه چیزی نگفت مثل همیشه، تصمیم گرفتم که تمومش کنم. یعنی دیگه واسه جون جون چیز میز ننویسم و نخوام بهش ثابت کنم که ما هنوز دوستیم و دلیلی نداره تماسمون رو قطع کنیم. خوبه فقط براش نوشتم سعی میکنم. چون امروز دیدم یه کم برام سخته. آف گذاشتنهام براش یه حس خوب داشت. تعریف کردن  غر زدن  احوال پرسیدن  تبریک گفتن گاهی سعی میکردم جوک هم بگم ولی بلد نبودم. با اینکه هیچ جوابی نمیگرفتم اما حالم رو خوب میکرد. نفهمیدم اون چه احساسی داره. ناراحت میشه. خسته میشه . اصلا میخونه یا نه. فقط به این خوش بودم که نمیاد بگه مزاحم من نشو :) ه.............. این هم تمام شد.

یه چیز عجیب میخوام بگم. محیط کار جدیدم رو دوست دارم. منشی ها و  دستیارامون رو دوست دارم. انقدر که دلم میخواد باهاشون دوست بشم و وقتی میگن میخوایم  از اینجا بریم ناراحت میشم. از برخورد صاحب کلینیک با همه ی حرفهایی که درباره اش شنیده ام راضی ام. با مریض هام و کارم راحت ترم . برام خیلی سخته که صبح بیدار شم  اونم ساعت ٧و نیم ولی اصلا به این فکر نمیکنم که اینجا رو فعلا ترک کنم. خدا رو شکر  چون فکر میکردم یه چیزیم میشه قبلا از بس که ناراضی بودم همیشه.

این بازی قانون ها یه کم برام سخته. چون همیشه سعی کردم قانونی نداشته باشه زندگیم. شاید تنها قانون زندگیم این بوده که بی قانون باشم و همیشه جوری زندگی کنم که کیف میکنم. حالا یه مقدار باید روش فکر کنم ببینم واقعا اینطوریم؟!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٢/٢