و اين منم

 

 

 

چند وقته دارم فرندز میبینم و شدید خوشحالم. این  سریال انگار همونیه که همه ما دلمون میخواد داشته باشیم.  همونی که اون روز من و الا و بهار در موردش حرف میزدیم و کیف می کردیم. همون جریان مهریه و خونه و سه تایی بودن رو میگم. وای که چه روزهای خوبیه فرندز دیدن و خندیدن :))

دیشب سگه پارس میکرد .هوا خنک بود و صدای سگه هم از پنجره بود که میومد. چشمهام رو که میبستم توی باغ بودم و خاله اونورتر از من خوابیده بود. تا چند کیلومتر اونورتر از ما کسی نبود و ما تو تاریکی و تنهایی توی یه خونه وسط یه باغ گنده خوابیده بودیم. سگه پارس میکرد و من دلم میخواست تا صبح صداش تو گوشم باشه . فکر نمیکنم دیگه هرگز موقعیتی پیش بیاد که اون شبها تکرار بشه. ازدواجم رو برای اینکه مبداءی بود برای همه ی تغییراتی که من رو از اون دوران جدا کرد دوست ندارم. ( فکر کنم نباید این رو میگفتم!‌)

یه وقت جراحی دادم به یه مریضی و به شدت هیجانزده ام.

چند تا قانون  پیدا کردم:

١- دروغ نگم.

٢- نسبت به کاری که انجام میدم تعهد داشته باشم.

٣- از چیزی که توانایی انجامش رو دارم نترسم.

۴- اجازه ندم کسی بهم توهین کنه.

۵- شاد باشم و لحظات خوبم رو حفظ کنم.

۶- تا اونجا که میتونم کارهایی رو که دوست دارم ،یاد بگیرم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٢/٦