و اين منم

 

 

 

سرما خوردیم. فکرکنم من از مقصود گرفتم ولی حالم از اون بدتره!! امروز سر کار بودم فردا هم باید برم پس فردا هم همچنین. وقتی برای استراحت ندارم که خوب بشم. قرص بالا میندازیم و پرتغال میخوریم. حوصله ی سوپ درست کردن ولی ندارم.  مامان میگه تی وی گفته هر کی مریضه بره دکتر واسه خاطر آنفولانزای خوکی.  اگه فردا بهتر نشدم میرم. یادم باشه دفترچه ام رو بردارم. مامان نگران مریضهام هستش که ازم آنفولانزا نگیرن. آخیییی !!!!!!

زیاد شنیده بودم که از فواید فیس بوک پیدا کردن دوستهای قدیمی هستش. حیف که آلزایمر دارم وگرنه منم الان کلی دوست پیدا میکردم ها؟!! ابتدایی که هیچی. راهنمایی بدتر و دبیرستان افتضاح. از دبیرستان به غیر از همون ٣-۴ نفری که هنوز گاه گداری باهاشون در ارتباطم هیچی یادم نمیاد. گاهی اسمی یادم میاد ولی فامیلیها همه گم شدن.  ما همش ٢٧ یا ٢٨ نفر بودیم واسه ٣ سال . پس این اسم ها کجا رفتن؟!   تابستون گذشته هم یه نفر رو توی یه عروسی دیدم که میگفت ابتدایی با هم  توی یه کلاس بودیم. اون حتی آدرس خونه ی ما روهم یادش بود و من فقط یه ته چهره ی آشنا میدیدم. اونم یادم رفته که اسمش چی بود؟!  یکی بگه این طبیعیه یا نه؟

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٢/۱٤