و اين منم

 

 

دیشب شب سختی بود. انقدر با استرس اخبار رو دنبال میکردم که خط بین دو ابروم یه گودال شده بود. ساعت ۶ به امید اینکه با شمارش آرای تهران شاید کار به دور دوم بکشه خوابیدم و ظهر که با هراس بیدار شدم ، خبر قطعی بود و سنگین. دیواری جلومون کشیده شد تا سقف آسمون. به سختی میشه امیدی به تغییر داشت. با تمام اعتراض ها و خشم ها با تمام بیانیه ها با تمام سنگ ها و آتش ها... وقتی کور باشن و کر .... وای از این نا امیدی دردناک دردناک دردناک.  

پارسال یه روز مونده به امروز سوار یدونه از این تاکسی سبزها که راننده اش خانوم هست شدم. خانومه سلام داد اول . منم سلام دادم . گفت روزت مبارک. تعجب کردم گفتم مگه روز زن امروزه ؟ گفت نه فرداست ولی من که فردا نمیبینمت. کرایه هم  نگرفت. گفت کادوی روز زنت. اون خانوم رو فراموش نمیکنم و تو این احوال تنها چیزیه که حالم رو یه کم بهتر میکنه. حواسم باشه به مریضهام  تبریک بگم.

مهمونم جایی به صرف شادی. میخوام برم و این بغض رو خالی کنم.   

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۳/٢٤