و اين منم

 

 

 

چند شب پیش خواب جرج رو میدیدم. با هم بودیم انگار.  بعد بلافاصله لینک شد به یه خواب خوب همراه با عشق سابق که چهره و هیکل همون بود ولی شخصیت یه چیز شیرین تر. بیدار که شدم ساعت ٢ بعد از ظهر بود و هنوز از لذت رویاهام سیر نشده بودم.

روزای خوبی نسیت. وقتی کسی میپرسه چه کار میکنی ؟ یهو میمونم.  هیچی .... نه آنچنان کار خونه میکنم و نه آنچنان کار بیرون. یه کلاس میرم فقط ٣ روز در هفته و فیلم میبینم. همین.  راضی نیستم از خودم. تابستون شده و من گیر کردم تو خونه انگار. چی شد پس اون کلاس دنس و بعدش استخر. تا کی تاخیر کلاس نقاشی و فلوتم رو بندازم گردن کوچه ها دراز. کی این کتابهای نخونده رو دست بگیرم. چه جوری میشه روزها رو بگیرم و اینطور لیز نخورن از لای انگشتام.  همه ی این رخوت رو میشه انداخت گردن کولر ؟!! یک سال از زندگیم تو این خونه گذشت و من یه نیم قدم هم حتی برنداشتم که حالم رو خوب کنه. مرداب شدم .

 گل متولد شده ام مریض بود طفلی . جون نگرفت و زود تر از بقیه فامیلش خم شد.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٥/٥