و اين منم

 

 

 

بهار کادوت رو خوندم و حسابی کیفور شدم. مرسی. خیلی به موقع بود.

کلاسم رو فشرده کره ام تا به ماه رمضان نکشه. پر از بچه های دبیرستانیه و یکیشون با یه قیافه کج و کوله همش داره قرچ قرچ آدامس میجوه و قیافه اش کج تر میشه.انقدر رو اعصابه که چند بار عصبانی شدم و خواستم بهش بتوپم که آدامسش رو در بیاره که یادم اومده من تو این جایگاه نیستم و ساکت شدم.

یه دوره بازآموزی یک روزه رفتم و یه کنگره واسه آخر هفته. 

روزی دو بار هم واسه دلتنگیم برای مامان گریه میکنم. 

شب ها دستم رو میذارم رو سینه ام و سعی میکنم جای چنگ های این چند وقته رو آروم کنم.  هر شب میگم بسه دیگه بسه ....و باز یه خبر دیگه یه چنگ دیگه.  کاش از اول امید نداشتیم که حالا این به روزمون بیاد.

توی این جلسات باز آموزی کنار یه آقای دکتر مسن نشسته بودم که سر صحبت رو باز کرد و از کار و  جلسات و سخنرانیها و تزش و این چیزها گفت.  پرسید که چه کارهایی رو انجام میدم یه شماره تماس خواست و منم که فکر میکردم واسه کاره با بیخیالی نوشتم. فرداش به محض اینکه رسیدم بالای سرم ظااهر شد و کنارم نشست. باید بگم که هیچ حرف نامعقولی نمیزد ولی واقعا از اینکه پیشم باشه و از این سخنرانی به اون سخنرانی دنبالم بیاد خسته شده بودم . موقع ناهار هر چه توان داشتم  خرج کردم و پیچوندمش.  بعد از نهار زنگ زد و گفت منتظرمه!!! گفتم من دارم میرم و فوری  به مقصود زنگ زدم که بیاد دنبالم.  امروز صبح رو توی خونه موندم و جواب تلفنهاش رو ندادم.  بعد از ظهر هم فقط رفتم نمایشگاه و خرید کردم و فرار کردم. فردا هم نمیرم. نمیفهمم....

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٥/۱٦