و اين منم

 

 

 

دعوتیم خونه ی فرشته و من واقعا دلم نمیخواد که برم و نمیشه. فرشته دختر عمه ی مقصوده که انگار باید ماهی یکبار هر جا که شده پیشش کارت بزنیم. مهلت نمیدن یه ذره دلتنگ بشی حتی. فردا تولد دخترشه و باید ٣ تا کادو ببریم یکی واسه خودشون که از مکه اومدن دو تا هم واسه دخترا . این دیگه شده یه قانون که موقع تولد بچه بزرگتر باید واسه کوچیکه هم کادو ببری!! اونم دو تا بچه ی لوس و زق زقو. یک ساله که هرجا میری همه از مومن شدن فرشته میگن و خود فرشته هم ماهی یکبار روضه داره تو خونه اش و پارسالم تو عروسی ما حجاب خفن کرده بود ولی ٢- ٣ ماه بعدش تو یه عروسی دیگه ...چی بگم ؟!.  تولد پارسال دخترش صبحش مولودی گرفته بود و شبش که مهمونی خودمونی بود میگفت برقصین واسه شادی امام زمان !!! این انصاف نیست که من از عید خاله کوچیکه خودم رو ندیده باشم اونوقت فردا مجبور باشم برم خونه اینا. تازه دو روز دیگه هم یه مهمونی دیگه است که همه ی این آدمهای تکراری رو دوباره میبینی و هووووووووووووووق.  میدونم خیلی مزخرفم که دارم اینا رو اینجا میگم  ولی حسم هم خیلی مزخرفه و به هیچ بنی بشر ی هم تا فردا دسترسی ندارم که بتونم  نق بزنم.  یه چیز کوچولیه دیگه هم بگم؟!!

 آشپزی فرشته فاجعه است .

دوسشون ندارم....

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/٧