و اين منم

 

 

 

٢ روزه رفتم همدان. تنها . خیلی خیلی خوب بود . خونه ی مادربزرگ مامان روز آخر محشر بود هر کس رو واقعا میخواستم ببینمش اومد اونجا و یک دل سیر فامیل دیدم و فهمیدم الکی پیش مقصود نمیگم که دوستشون دارم . حسم واقعی بود.  انقدر انرژِی گرفتم از این دو روز که بیخیال یک چیزاهایی میشوم.

دوست جون آگاهم کرده از چیزهایی که بعضیها در مورد تلف شدن زندگیم میگند. ۴ شنبه قراره با همین بعضی ها برویم جایی. نمیدونم لازمه که حالیشون کنم که خوشبختم و راضی؟ هر چی که هست از کم گذاشتن خودمه و به اونها ربطی نداره که قضاوتم کنند.

چقدر بیخبری خوبه :))

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/۱٥