و اين منم

 

 

 

از اون روزی که آسمون غرمبه های شدید شد و یکی از رعد و برق ها خورد به خونه ی ما و یکی از سنگ های ساختمون رو انداخت و شکوند، مودم منم ترکید همراهش و تا دیشب نشسته بودم که یکی بیاد و درستش کنه و وقتی دیدم هیشکی اینکارو نمیکنه بلاخره  رفتم مودم یکی دیگه رو دزدیدم و درستش کردم ولی خیلی قیژ فیژ میکنه این و شبها باعث وحشت میشه.

من چی کار کنم که این مقصود زندگی رو انقدر جدی نگیره و مثل خودم شرتی پرتی زندگی کنه ها؟!!! من به این نتیجه رسیدم که هرچی شرتی پرتی تر، بهتر و قشنگر. ولی این مقصود قبل از هر کاری هزار تا بالا و پایین میکنه و  همش باید اول به یه ایده الی برسه تا قدم بعدی رو برداره و معلومم نیست کی به اون ایده ال میرسه.  حالا ما باث شی کار کنیم اصن؟ ها ؟!

یعنی میشه که بیشتر از الانم کار کنم . یعنی میشه منم مثل بقیه ٦ تا شیفت حداقل برم سر کار و بعدش نصف نشم از وسط. شما این توانایی رو در من میبینین؟!

خواب دیدم یه بچه آنورمال به دنیا آوردم و همونجا ولش کردم تو بیمارستان و اومدم. فرداش  دلم واسش تنگ شد و رفتم سراغش. بدنش پر بخیه بود و واسم میخندید. من براش گریه میکردم. واسه مامان که تعریف کردم خوابم رو میگه الهی چقدر غصه خوردی تو خواب تازه من گریه کردن خودم و مقصود رو  تعریف نکردم.

 

 

  


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٧/۸