و اين منم

 

 

 

متاسفم که اینو میگم و میدونم که خیلی از شما ها ناراحت میشید با این حال باید بگم که من از پاییز متنفرم. سرما آنچنان بدنم رو به درد میاره که دلم میخواد گریه کنم. الان ١ ماهه که شومینه ی خونه ما روشنه. دو هفته است که جوراب پشمی ها و ژاکتم رو تنم میکنم  و الان یه هفته است که به علاوه همه اینها پتو به خودم میپیچم وقتی پای تی وی میشنم و شبها هم با دو تا پتو میخوابم. هنوز رادیاتور ها رو روشن نکردم چون میخوام واسه زمستون یه امیدی داشته باشم . تکلیفم معلوم نیست و هیچ وقت هم گرم نمیشم. از اون طرفم تا به خودت میای هوا یا تاریکه یا داره تاریک میشه و نمیتونی اون زندگی شاد تابستونی رو داشته باشی. من فقط سه روز صبح میرم سر کار ولی از اول پاییز تمام روزهای دیگه رو هم ساعت ٨  با زجر اینکه الان باید از توی جای گرمم بزنم بیرون، بیدار میشم و با اینکه میفهمم قرار نیست جایی برم اما باز بدون آرمش بر میگردم زیر پتو. دلم میخواد اون ٣ روز رو هم تعطیل کنم و از این زجر مداوم خودم رو خلاص کنم.....  همیناست که باعث میشه از پاییز بدم بیاد. خیلی مسخره است ولی اصلا این رو تو خودم نمیبینم که بتونم ٧ ماه دیگه صبر کنم تا هوا رو به گرمی بره. کاش منم میتونستم به خواب زمستونی برم . هووووووووووووم. تازه فکر کنم که اینم تقصیر پاییزه که چند وقته با مامانم روزای شاد و شنگول قبلی رو نداریم.

برم یه نسکافه ی داااااااااغ درست کنم و گرنه الانه که بزنم زیر گریه واسه این غم نامه ای که نوشتم :)) کاش هات چاکلت داشتیم ولی.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٧/٢٩