و اين منم

 

 

 

مرسی مرسی وبلاگ عزیزم. اون خط آخر پست قبلی بلاخره من رو از تو رختخواب روزهای زوجم کشوند بیرون و رفتم باشگاه. دیگه اون بدن درد روز اولم تموم شده و یه عالمه حس ورزشکاری دارم. اصلا تصمیم رژیم ندارم و دارم چاییم رو با اون شکلاتی که همکارم ۵-۶ ماه پیش نمیدونم از سوئد یا سویس برام آورده بود میخورم. شکلات اصلا خوشمزه نیست و این پارمیدای خودمون هزار تا شرف داره بهش. امروز سر راهم به باشگاه از کنار یه مرد لخت که همه ی لباساش رو مرتب گذاشته بود یه گوشه ای و خالکوبی زشتی داشت و مثلا داشت ورزش میکرد رد شدم. خیلی ترسناک بود.

 مستر بهمن و سوسن جون و نغمه جون معلمای جدیدم هستن. یعنی اینکه من ٣ تا کلاس میرم جدیدا :)))

میخوام خط موبایلم رو عوض کنم. از دست استادهای سابقم که تو اون ۶ سال نفهمیدن من دودره و تنبلم و دست از سرم بر نمیدارن.

  چقدر آمار مریض های مطلقه ام زیاد شده و چقدر همشون محکم و سر حالند.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٩/٥