و اين منم

 

 

این که یه نفر چیزی بهم گفته و من با تمام احترام جوابش رو دادم اما دلم خنک نشده و باید انقدر به زبون بیارمش تا خلاص بشم از فکرش و اینکه دلم میخواد شنبه ی هفته ی دیگه یه عده رو بر خلاف نظر خانواده ام دعوت کنم و از الان دارم به این فکر میکنم که چی درست کنم و چی تهیه کنم و تو چه قابلامه ای بپزم ، نمیذاره امشب بخوابم. اینکه من باز خواش رو دیدم. اینکه عید قربون شده و من به همه اس ام اس تبریک فرستادم و دیگه به هیچ بهونه ای نمیتونم به اون اس ام اس بدم. اینکه از صبح  رشید بهبودف  داره تو گوشم آواز میخونه و صدای اون پشت سرش میاد که میگه از نخجوان خریده  . همه ی اینا امشب تو سر من پارتی گرفتن. کاش ورزشی بلد بودم  که افکار رو آروم میکرد.

آخ که من دلم چقدر سفر میخواد. آخ که من چقدر دلم سفر به یه جای گرم رو میخواد.

بازوم با اتو سوخته. جاش اندازه یه سکه ٢۵ تومنی ولی به شکل مثلث بنفش شده و میدونم این مارک رو تا یه سال دیگه روی دستم دارم. خدا رو شکر زمستونه و آستین کوتاه دوس نداشتنی.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٩/۸