و اين منم

 

 

 

هه هه ه. چقدر ما به این قانون مکه ای ها احترام گذاشتیم و نرفتیم ببینیمشون. یکیشون که منو ماچ هم کرد. با تمام تلاشی که کردم از دید این اقا پنهان بمونم لحظه آخر خداحافظی بدو بدو اومد و بقلم کرد. الان بمب متحرکم. دلتنگی زمستونه هیچی سرش نمیشه.

تو مهمونی امروز جای زخم سوختگیم رو به همه نشون دادم. حیف جاش داره خوب میشه و مامان مقصود دیگه نمیتونه ببینتش .

تلویزیون یه انیمیشنی میخواد تو این تعطیلی ها نشون بده به اسم پونیو. از دستش ندید که بی نظیره. فقط خدا کنه دوبله اش خوب باشه.

حال حس ام خوب نیست.  یعنی باید خوشحال باشم و نیستم. یعنی باید با رضایت برم بخوابم و دلشوره دارم. یعنی من باید باز برم یه چیز باحال ببینم تا خوب بشم.

از دست خدا به کی میشه شکایت کرد؟!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٩/۱۳