و اين منم

 

 

با سلام مجدد

 

مرسی که می پرسید کجایی؟ :)

من همین جام. فقط سرم بیشتر و بیشتر شلوغه. بیزی شدم و وقت نمیکنم به این فکر کنم که حالا چی بنویسم اینجا.

مامان ٢٠ روزی هست کمرش رو عمل کرده و چون از پله نمیتونه بالا بره مهمون ماست و من انقدر از بودنش کیف میکنم که نمتونم تصور کنم که یه روزی میره خونه ی خودشون. از وقتی اینطوری شده من دیگه نمی تونم نسبت به خونه بیخیال باشم و اینه که هی دارم تو خونه این ور اون ور میپرم و کار میکنم.

یکی از استادای خوبمون رو گرفتن. من دانشجوی خوبی نبودم تو دانشگاه و اون استاد هایی که با این وجود دوستم داشتن به نظرم خیلی خوب بودن. این استادمون یکی از اونا بود و به شدت نگرانشم. دیشب خواب میدیم که آزاد شده و من دارم از خوشحالی گریه میکنم.

من باز تصمیمات جدید گرفتم برای آینده ام و شارژم :))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩