و اين منم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اوه پولت کوچولو.هميشه گريه ميکرد .هميشه از خدا ميخواست به مامانش اجازه بده که باهاش حرف بزنه. تا اينکه يه روز مامانش از تو سوراخ های زمين اومد بيرون و بهش گفت بهتره شاد بودن روياد بگيری. وتازه براش يه پوليور قرمز آورد که سردش نشه .پولت ديگه گريه نميکرد.

من کلی به پولت حسوديم شد.

  • مامانم ميگه اخلاقم مثل سگ شده. هر موقع تو موقعيت های يه کم سخت قرار ميگيرم سگ ميشم .خداييش خيلی بی جنبه ام.
  • نميدونم اين ارباب حلقه ها يه جوريه يا من يه چيزيم ميشه که هر بار نگاهش ميکنم احساس ميکنمدارمتوش حل ميشم .
  • دلم ميخواد عصر ها که ميشه برم تو حيات زير يکی از درخت سر سبز ها يه زير انداز بندازم . دراز بکشم زير سايش . در حالی که باد میپيچه لای موهام فکرهای عاشقانه بکنم ........... ولی ما که حياط نداريم .
  • خداوندا به تمام استادهای محترم شفای عاجل عنايت فرما.
  • (دلم نيومد عکس نذارم)

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۱/٢۳