و اين منم

 

 

 

بعد از یه چت طولانی و حاوی یک عالمه زنجه موره با یه دوست خیلی خیلی خوب. وقتی طرف دیگه از دست ناله های من که شامل خیلی چیزها میشد ، کلافه شد و بهم گفت فقط سخت نگیر و رفت ، من به خودم اومدم و تصمیم گرفتم تا یه مدتی سخت نگیرم.

این مدت که خفه خون گرفته بودم به هزار تا چیز فکر کردم. به ادامه تحصیل تو یه قبرستون دیگه به غیر از ایران. به تاسیس یه کلینیک تخصصی دندانپزشکی تو وطنم . به اجاره کردن یه مطب فسقلی تو یه محله ی معمولی تو تهران. به ول کردن این شغل و چسبیدن به هنر و ورزش و از این جور چیزها. همه شونم برام جدی بودن و فقط در حد فکر نبودن و هر کدوم رو  تا یه اندازه ای پیگیری هم کردم. اما بعد انقدر وضعیت آشفته ای پیدا کردم که عشق سابقم هر شب اومد تو خوابم و سعی کرد رسما خلم کنه.

ولی امروز به لطف جون جونم تونستم یه سر و سامونی به مغزم بدم و تصمیم گرفتم اول برم توالت حموم رو بشورم و بعد شام درست کنم و بعدم دسر. بعدم به هیچی فکر نکنم و برم از فردا دهان مریض هام رو بشکافم و هر چی اضافه دارن بکشم بیرون. اون 3 تای اول رو انجام دادم و در مورد مریض هام تصمیمم عوض شد. تصمیم گرفتم  واسه فردا بوتز بپوشم و شال سیاه و آرایش کنم و لبخند بزنم فقط.  

فعلا :))

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢