و اين منم

 

 

 

تمامی دیشب به دیدن خواب مرگ پدربزرگ که الان ٢ ساله ندیدمش گذشت. با اینکه چندیدن بار بیدار شدم و عادت هم به دیدن خوابهای سریالی ندارم ولی درد و گریه و غم تا خود صبح رهام نکرد. ظهر یکی از بیمارهام که مدیریت بحران خونده و تو این کاره آنچنان زهره همه مان را به خاطر زلزله ی پیش رو در تهران برد که اگه مقصود پایه بود امشب ما دیگه تهران نبودیم.

شب خبر مرگ پدر یکی دیگه از دوستهام رو شنیدم و الان احساس میکنم قلبم مچاله شده.

یادم باشه فردا به پسره بگم که از مترو استاده نکنه.

بیماری که داشتم انگار  میدونست هیچ کس با این خبرها تهران رو ول نمیکنه و بیشتر از همه تاکید میکرد که اون ساک با وسایل مورد نیاز واسه چند روز زنده موندن زیر آوار رو تهیه کنیم . من چراق قوه ندارم. من این شهر رو با خبر ها و دلهره هاش اصلا دوست ندارم.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٩/٢/٦