و اين منم

 

 

 

نرفتم ائروبیک. هر چقدر هم که تلاش کردم خودم رو به اون یه ذره لحظات فانش راضی کنم نشد. زجری که داشت به من قالب شد.

دیشب شیف داشتم تو کلینیک(برای اولین بار). از ۴ بعد از ظهر تا ١٢ شب. ساعت به ٨ که رسید لحظات هولناک هم شروع شد. من از غروب و گاهی اوقات تاریکی وقتی که خونه نیستم وحشت دارم. حالا جمعه هم باشه که دیگه بدتر. کلینیک هیچ پرده ای نداشت و لحظه به لحظه تاریک تر شدن هوا اونم وقتی که بقیه اهمیتی بهش نمیدن سنگین تر می شد. من مچاله شدم و وقتی شب شد دومرتبه احیا شدم :) تالار روبرو عروسی بود. از پنجره همه ی مهمونها و عروس داماد رو بدرقه کردم. یکی یکی مغازه ها بستن و جمعیت توی  خیابون کمتر شد. ٢ ساعت آخر نزدیک پنجره نشدم و در چشم باد نگاه کردیم و فوتبال. یه ربع به ١٢ فرار کردم.

به کامنت های پست قبلی هم جواب دادم :))))

یادم باشه به پسره بزنگم فردا برام فیلم بیاره.

گاهی اوقات میشه که به خاطر طالبی هم دعوا کرد.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/۳/٢٩