و اين منم

 

 

 

توی آشپزخونه یه کابینت داریم که برای اینکه مانع باز شدن در بالکن میشده خیلی باریک درستش کردن. انقدر که فقط میشه دو ردیف لیوان یا یه ردیف پارچ توش چید. که البته من به علاوه پارچ و لیوان  شیشه ها ی حبوبات و انواع سبزی خشک  ، چایی  و دم کردنی های مورد علاقه ام با بسته های شکلات و بیسکویت چند تا چیز دیگه رو هم توش چیدم. این کابینت نصفه محبوبترین جای خونمونه برای من. تنها جائیه که اگه بریم یه خونه دیگه دلم براش تنگ میشه . یه جورایی دنج و خوشگله. برام مثل یه میز و صندلی تو یه کافه میمونه. روزی صد بار درش رو باز میکنم و هیچ وقت نا امیدم نمیکنه. جواب رد نمیده و اگه توش بچرخی حتی شگفت زده ات هم میکنه.  ( این یه عاشقانه بود برای یه کابینت )

امروز یه دوست قدیمی رو مربوط به دوران ابتدایی از طریق فیس بوک  پیدا کردم. طعم خیلی خوبی داشت. کاش هنوز گاهی تو اون شهر بودم و دوستای قدیمم رو تو خیابون یا یه مهمونی یا مرکزی رستورانی جایی میدیدم.البته اکه اونا هم هنوز تو اون شهر میبودن.

چند شب پیش وقتی مقصود داشت برای کاری میرفت بیرون گفتم کی برمیگردی؟! ١٢؟ گفت نه بابا مگه میخوام چه کار کنم نیم ساعت دیگه خونه ام. بعد ١ برگشت. امشب باز داشت همونجا میرفت . گفتم کی میای؟ صبح یا ٢ صبح؟ گفت نه بابا ١٢ خونه ام. نشون به اون نشون (کدوم؟) الان که ساعت نزدیکه ٢ صبحه هنوز نیومده.  فکر کنم بهتره ساعت حدس نزنم از این به بعد.

دوستای من ، من یه ماه لال شده بودم نمیتونستم چیزی بگم شما چرا؟ بیاید بنویسید تعریف کنید دیگه. خسته شدیم از بس خوردیم به دیفال.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٩/٦/٩