و اين منم

 

 

 متاسفم که با وبلاگم نمیتونستم دیگه ارتباط برقرار کنم. متاسفم که تمام این مدت رهاش کرده بودم. 

یکی از اقوام که جزو زیباترین خانم های فامیل بود یه زمانی، سرطان سینه گرفته اخیرا و حالا بعد از یه جراحی مراحل شیمی درمانیش رو شروع کرده. امروز دخترش عکسی از مامانش با سر تراشیده  گذاشته بود تو فیسبوک و کلی ها لایک زده بودن و کلی های دیگه از خوشگلی  اون خانم تعریف کرده بودن. من نتونستم لایک بزنم چون این عکس واقعا دوست نداشتنی بود و نتونستم از زیباییش تعریف کنم  که اون خانوم با سر بدون مو و صورتی تکیده و بیمار زیبا نبود دیگه . من میخواستم آرزوی بهبودی بکنم براش و احساس کردم کسی نمیخواد به بیماری اهمیت بده تو این فضا .  بغض کردم و گریه و سکوت.

کاش میشد کل زمستون رو تو خواب گذروند و این همه افسرده و دلتنگ نشد تو این فصل. 

الان بغضم آروم شده و اینجا رو دوست دارم:)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧