و اين منم

 

 

 

تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودیم.  ماه پیش اقدام کردیم و خبری نشد. یه جورایی ناراحت شدم. احساس نازایی کردم با همون یه ماه و دلسرد شدم. قرص هام رو قطع کردم و دنبال یه بهانه ام که کلا قضیه بچه رو منتفی کنم!! این فکر کنم یعنی که هنوز آمادگیش رو ندارم. از طرفی این سن که داره روز به روز به 30 نزدیکتر میشه هولم میکنه. تصور اینکه بعد از 30 اولین فرزندم رو داشته باشم میترسونتم. احساس پیری بهم دست میده. آه که چقدر از 30 سالگی میترسم.

دیروز پریروز یکی سنم رو 30 حدس زد. من ازش نخواسته بودم که حدس بزنه خودش یهو حدس زد. ترسیدم. از اینکه صورتم بیشتر از سنم شده ترسیدم.

هنوز دارم تو همون جای قبلی کار میکنم. فکر میکردم که حامله میشم و دیگه سر کار نمیرم و خوشحال بودم. ولی حالادارم مدام وسایل مصرفی جدید میخرم و انگار از این بازنشستگی  زودرس خبری نیست دوباره کارم  رو دوست ندارم. دوباره خسته ام.

یه ماهه که دارم میرم کلاس سفال گری. به اون با حالی که فکر میکردم نیست. راستش کار با چرخ خیلی سخته و هنوز نتونستم یه کوزه رو خودم به تنهایی درست کنم. یادم باشه واسه این جلسه ناخن هام رو کوتاه کنم.  استادم میگه تو اولین شاگردم هستی که به سرعت از کوتاه کردن ناخن ها استقبال میکنه. به اون نگفتم ولی  اینجا مینویسم که ناخن کوتاه , موی کوتاه , کفش کتونی, مانتوی اسپرت و شاید چند تا چیز دیگه دومرتبه به من برگشتن.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/٧/۱٢