و اين منم

 

 

 

خیلی مسخره است که وقتی هنوز وسایل صبحونه رو از رو میز جمع نکردی شب میشه . آره من وسایل صبحونه رو جمع نمیکنم تا وقتی که مطمئن بشم اون روز دیگه دلم نمیخواد صبحونه بخورم ولی این روزای کوتاه و بی خود مهلت نمیدن. از اون بدتر اینه که 3 روز پشت سر هم بارون بیاد و من پتو پیچیده به خودم هی برم پشت پنجره, دماغم رو بالا بکشم و از اینکه قراره بلاخره از خونه برم بیرون وحشت کنم.

اینو الان دیدم و منتظرم مقصود زودتر بیاد خونه که بغلش کنم. چقدر من این دختر رو دوست دارم و چه فیلم خوبی بود. اگه جون جون عاقل نبود و اگه باز به دوستیش با من ادامه داده بود الان منم یه حفره داشتم تو قلبم و باید از بغض میترکیدم. مرسی که رهام کردی.

دیشب مهمون داشتم . میشه گفت خوش گذشت.

 

 

ممنونم که اینجا رو میخونید و نظر میدین. خیلی خیلی خوشحال میشم :))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۸/٧