و اين منم

 

 

 

اون روز خاصی که  چند وقت پیش گفتم که ممکنه هر چند سال توی زندگیم پیش بیاد, الان شده زندگی هر روزم و من خیلی دارم باهاش حال میکنم. کلی وقت دارم صبح ها وکلی فعالیت میکنم. فقط عیبش اینه که ساعت های 6 عصر دیگه هوشیار نیستم. دیروز هم طی یک اقدام شجاعانه پا شدم رفتم یه استخری که خیلی خیلی به خونمون نزدیکه و تا حالا ازش بیخبر بودم و 2 سانس شنا کردم.  یعنی شنا کردم ها. اونم بدون دماغ گیر.  این اولین بار بود که داشتم بدون دماغ گیر میرفتم استخر. اول تو کم عمقش تمرین کردم و بعد رفتم عمیق. خیلی خیلی حال داد. فقط به شدت گرسنه ام شده بود و فقط 1 ساعت بعدش تونستم تحمل کنم که چیزی نخورم . بعدش هم رفتم خونه ی دوستم که کادوی تولدش رو بدم و همون ساعت 6 که دیگه هوشیار نبودم اومدم خونه و نمیدونم چرا اخمالو و خسته خوابیدم. هنوزم اخمالو و بد اخلاقم. چرا؟! برام عجیبه که بعد از اون روز  خوبی که داشتم انقدر کج خلق شدم :((

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٧