و اين منم

 

 

 

و اما اینکه من حافظه ام سوخته و الان اصلا یادم نیست که حرف های جدی ام چی بود!!!

دیشب برای مقصود تولد گرفتم. از اون کارهایی که یهو آدم جو گیر میشه و دست به یه عملیات انتهاری میزنه. راستش نصف هدفم این بود که براش کادو بیارن و من مجبور نشم هی برم بگردم و براش لباس بخرم. بعله این جناب مقصود تو این 5 سالی که من میشناسمش فقط یه بار برای خودش  لباس خریده و تمام این مدت ها فقط و فقط من و مامانش براش خرید کردیم. حتی کت و شلوار!!! حالا این حرف ها هیچی مطلب اینجاست که واسه شام به غیر از اون دو مدل غذایی که خودم پختم رفتم 3 بسته سمبوسه کاله گرفتم و فقط سرخش کردم.  فقط باید میدید که مردم چه تعریفی از این سمبوسه میکردن و تمام مدت فقط من داشتم میخندیدم و میگفتم نوش جون. حتی یکی میگفت مزه ی کباب میده. حالا میخوام بعد ها هر کدوم رو دیدم یواشکی بهش بگم جریان چی بوده و بگم به کسی نگه. هنوزم یادم میوفته خنده ام میگیره. یعنی مردم این سمبوسه ی آماده رو گذاشتن یه طرف و اون دوتا غذای دیگه رو که براشون جون کنده بودم خیلی خوشگل گذاشتن یه طرف دیگه!!

اون نصفه هدفم هم یه مقدار تامین شد (یه لبخند کج با برق چشم چپ رو تو ذهنتون ضمیمه کنید )

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸