و اين منم

 

 

 

 جایی بودم که نباید . رفته بودم که یواشکی اون رو ببینم. اومد و بهم گفت اینجا نباش میگیرنت.  الکی گفتم میخوام برم از کتابخونه کتاب بگیرم. باهام اومد. کمک کرد و اون کتاب  گنده رو پیدا کردیم. همراهیم کرد که کتاب رو ببریم. تو راه از من می پرسید و از مشکل دختر خاله ام . با مهربونی راه نشون میداد و نظرش رو میگفت . پر از حس های خوب بودم. جرائت کردم و دستش رو گرفتم. پس نزد. اذیتم نکرد. مهربونیش واقعی بود. رسیدیم خونشون. یه عالمه کفش جلوی در بود. رفتیم طبقه پایین. زنش از طبقه بالا صداش کرد. خونه خوبی نبود. پرسیدم شما اینجا موقتی زندگی میکنید ؟! یادم نیست چی جواب داد هواسم به زنش بود که طبقه بالا بود و منتظرش. بیدار شدم.... با اینکه فقط یه رویا بود ولی عالی بود. 

یاد گذشته افتادم. خوشحالم که از اون وضع نجات پیدا کرم. خوشحالم که دیگه اونجوری برای محبتش دست و پا نمیزنم. خوشحالم که همین که گاهی یه خواب خوب ازش می بینم برام کافیه.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/٧