و اين منم

 

 

 

فردا قراره خونه رو بشوریم. چند نفر قراره بیان و مقصود نیست .میترسم نتونم از پس شلوغی و هم همه ی فردا بر بیام. دلم میخواست منم نبودم. منم فقط همین فردا رو میرفتم سر کار و وقتی بر میگشتم خونه تمیز و وسایل سر جاشون بودن.نا آرامم .

یه نفر هست که چند وقته خیلی داره کنترلم میکنه. خیلی میگه چی کار کن چی کار نکن. گاهی سعی میکنه غیر مستقیم بگه و گاهی اون سعی رو نمیکنه. هر دو حالتش یکیه و اعصاب این روزها ضعیفم رو مغشوش تر میکنه. توان این رو ندارم که بگم نکن , نگو , نپرس , نخواه. من خودم رو از همه ی کارهایی که دوست نداشتم جدا کردم و رفتم تو اتاقم . حالا روز به روز اتاقم داره تنگتر میشه .نا آرامم .

پدر بزرگ خیلی مریضه. از همون زمان بیمارستان ندیدمش. شجاعت دیدنش رو ندارم. قدرت روبروی با زوال سریع یه انسان در من نیست. اما هر روز هر لحظه تصویر ساخته شده از تواصیف بقیه رنجم میده. تصور عذابی که خودش میکشه و رنج و ناراحتی که اطرافیانش میبرن , وحشتناکه. ناتوانم و نا آرام.

کاش انقدر ضعیف نبودم.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠