و اين منم

 

 

 

دیروز مامان دوستم زنگ زده که یه کم این دختر ما رو نصیحت کن بلکم تن به ازدواج بده. بعد من دو روز قبلش داشتم به این دوستم میگفتم که تو که نمیتونی تنهایی خونه اجاره کنی خوب برو با دوست پسرت زندگی کن. حالا درسته که نظر من ظاهرش با درخواست مامانش فرق میکنه ولی در عمل جفتش یکیه دیگه!! ولی به مامانش قول دادم که حتما باهاش حرف میزنم حالا طفلی دوستم دفعه دیگه قیافش دیدنیه وقتی که دارم بهش میگم تو که نمیتونی تنهایی خونه بگیری خوب برو با یکی ازدواج کن دیگه!!! وای بر من که دارم به دغدغه های یک مادر به دیده ی شوخی مینگرم :))

دو روزه که دارم مثل روزهای قبل از عید شیرینی می پزم. اصلا دست و دلم به هیچ کار دیگه ای نمیره که نمیره.  این روح قنادم بدجوری زنده شده.  کاش حداقل خودم نمیخوردم ازشون.

دیروز کلی آماده شدم که برم پیاده روی و سر راهم هم برم سوپری خرت و پرت بخرم ازش. بعد همینطور که داشتم به خریدهام فکر میکردم دیدم چقدر سنگین میشن و احتمالا تو راه برگشت اشکم در میاد ( سابقه اش رو دارم ) اصلا یادم رفت هدف اصلیم چی بوده و لباسهام رو درآوردم زنگ زدم که خرید هام رو باسرویس برام بیارن و نشستم سر جام. حالا امروز میخوام به جای سوپری برم تا شهر کتاب و یه دو تا مداد بخرم که بارم سبک باشه. هنوز به اون روحیه ورزشکاری نرسیدم که بدون  هیچ تفننی فقط برم بیرون که راه برم.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/۱/٢۱