و اين منم

 

 

 

سرم درد میکنه و خوابم نمیاد. همه شیرینی ها رو رد کردم رفت. فقط یه ظرف کوچولو ازش مونده که اونم یا دو روزه تموم میشه یا تا یکی دو هفته ای  گوشه ی یخچال میمونه.  الانم که گرسنه ام شد رفتم از بیسکویتی که هفته ی پیش باز کرده بودم 4 تا جفت کرمدار کوچولو آوردم و با یه لیوان شیر خوردم. بطری شیر از اون گالنی هاست و فقط سرش خالی شده در حالی که تاریخ مصرفش فردا تموم میشه و چند دقیقه پیش ده مدل غذای شیر دار از جلو چشمم رد شد و هیچ کدوم تایید نشدن. احساس میکنم چشمهام ضعیف شدن همین طوری یهویی.

چند روزیه که هیچ کار خاصی انجام نمیدم ولی به شدت مشغولم . وقت کم میارم و بعضی کارهای بسیار مهم رو یادم میره. باید بنویسم لیست کارهای واجب رو. مثلا وقت دکتر گرفتن. مثلا آماده کردن مدارکم. مثلا یاد آوری یه سری کارها به مقصود.  مثلا ... یادم نمیاد فعلا چیزی.

 

ناراحتم که نمیخونید اینجا رو :( 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ در ۱۳٩۱/۱/٢٦