و اين منم

 

 

 

بلاخره این مورچه ها زار و زندگیشون رو از خونه ی ما برداشتن و رفتن. باید بگم که هیچ فشار و زوری هم درکار نبود.

پسره تو یه اقدام انتحاری تصمیم گرفته کل باغ رو بزنه به چوب حراج و بفروشه. امروز مامان زنگ زده که اگه تو هم پول داری بیا با هم شریک بشیم و یه بخشیش رو خودمون بخریم. نمیدونم چه کار کنم. انقدر پول قلمبه ندارم ولی میتونم یه مقداری رو جور کنم.  از یه طرف نصف بیشتر خواب های من تو این باغ میگذره و خیلی خیلی پر رنگه از یه طرف 3-4 ساعت باهاش فاصله دارم و میدونم نهایتش سالی 2-3 بار بتونم برم .  خود مامان هم همینطور. باید فکر کنم.

برای اون بچه ی لوس هم یه ماشین لباسشویی بچه گونه خریدم که کار هم میکرد و میشد توش هم آب بریزی.  ولی واقعا بچه ی لوسی بود :))

چند روزه شیرینی رو کم کردم تو زندگیم و انگار اصلا خون تو رگهام جریان نداره. اصلا مریض شدم رفت.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/٢/٩