و اين منم

 

 

 

واقعا که من خودم رو خوب میشناسم. اونروز انرژیم حالا ساعت 3 که نه ولی 4 تموم شد و مهمونی هم بی مهمونی. هرچند خوب شد که دعوت نکردم چون کشک بادمجونم رو میشد تو گینتس ثبت کنی از بدمزه گی. چی میشد این آشپزی من خوب میشد خدا؟!!

فکر میکنم چشمم ضعیف شده. همون دونقطه ی متحرک رو که خیلی از آستیگمات ها میبینن من هم یه مدته که دارم میبینم و تو خوندن کتاب و این جور چیزا هم مشکل پیدا کردم. شاید امروز برم چشم پزشکی. تا حالا که داشتم یخچال تمیز میکردم.  آره همچنان این پروسه یخچال تمیز کردن من ادامه داره. از بس مورچه ای فعالیت میکنم. امیدوارم تا آخر هفته تموم بشه :)

میخوام اگه شد تابستون مطب رو راه بندازم. ولی پول ندارم که مستاجرش رو خالی کنم. اما میخوام راه بندازم و برم دوباره سر کار. درسته که کارم رو دوست نداشتم ولی شاید اگه  برای خودم کار کنم این حس رو نداشته باشم و خدا رو چه دیدی شاید لذت هم بردم :) 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/٢/۱٧