و اين منم

 

 

 

خب ... گاهی وقتها اینطوریه.

مریضم. تب دارم. یه قابلمه سوپ رو از ظهر تا حالا خوردم و هنوز بی حالم. دلم بستنی میخواد و نداریم. گرمه و رختخواب پسم میزنه. هر لحظه منتظر یه خبر بدم و امروز نمیخواد که تموم بشه. هنوز لیموشیرین هست تو بازار یا نه؟! این پرتقال ها که حتی مزه ی آب هم نمیدن.

این مریضی از اون نوع خوب و کرختش نیست که فقط میخوابی و نمیفهمی چطور شب شد. چطور صبح شد. این از اون نوع مزخرفیه که راه نفست بند میاد و نمی تونی یه دقیقه دستمال رو بزاری کنار. خواب نداری و بدن درد و گرما فشارت میده.

خب... گاهی وقتها اینطوریه. مریضی و تنهایی و مجبوری بیای اینجا غر غر کنی!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/۳/۱