و اين منم

 

 

 

پدربزرگم هفته پیش مرد... گذاشتیمش توی خاک یه روز براش گریه کردیم و بعد برگشتیم به زندگی خودمون. یه کم از خاطره هاش گفتیم و بعد یادمون رفت که اصلا مرده که اصلا نیست که دیگه نخواهد بود.

یه روز داشتم فکر میکردم. به کارهایی که کردم و به کارهایی که میخوام بکنم. دیدم تو لیستم دو سه قلم دیگه نمونده. خیلی قانعم و یه مورد مهم تو لیستم این بود که کار نکنم. که نمی کنم...

یه روز رفتیم باغ. شاید آخرین بار بود که می رفتیم. جنگل شده بود. یه تیکه از بالکن ساختمون فرو ریخته بود. نمی شد راه رفت به آسونی. وحشی شده بود بدون صاحبش.  شاید دیگه دلم نخواد که برم. شاید دیگه دلم براش تنگ نشه.

عصر قراره با یه نفر که از تو اینترنت پیداش کردم و حتی یک بارم باهش حرف نزدم برم پیاده روی. زندگی خیلی عجیب شده. عجیب بودنش رو دوست دارم :)

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳٩۱/۳/٢٠