و اين منم

 

نشسته رو بروم .هی حرف ميزنه و هی منو نگاه ميکنه . اانگار من بايد به حرف هاش گوش بدم . منم که گيجم .حوصله ی بچه هم اصلا ندارم . شروع ميکنم با دوستم حرف زدن که يه وقت هوس نکنه دوست بشه با هام . ولی انگار نه انگار هی صدام ميکنه منم به روی خودم نميارم . اخرش ميگه دو تاتون به من گوش بدين. خوب منم ديگه بيخيال ميشم و بهش نگاه ميکنم . يه پسر بچه ۳-۴ ساله است .از اون شيطون ها. ميگه يه جک بگم . ميگم بگو. ميگه :يه روز يه گابه(گاوه) ميره تو برفها ميينه يه دستماله افتاده ميگه اِااااااااا سوتين قرمزم پيدا شد........ من تا ۱۰ دقيقه داشتم ميخنديدم به اين اگه بشه بگی جک. از بس که بيمزه و بی ربط بود(خوب تب داشتم ديگه)

  • اگه اين سرماخوردگی مسخره رو که همه ی علائمش عجيب غريبه بذارم کنارميتونم بگم که حالم خوبه. يا بهترم. (کسی حال منو پرسيد؟)
  • بلاخره يکی فهميد من چی ميگم. يکی پيدا شد که وقتی شروع ميکنم به ناله کردن به جای اينکه نصيحتم کنه .يه کم فکر کنه و بعد بفهمه من چی ميگم و قضيه از چه قراره.وای از اينکه فهميده ميشدم کلی خوشحال شدم .انقدر زياد که روحيه ام کلی بهتر شد .تازه ديدم که چقدر داشتم الکی کُلی بازی در مياوردم ....فقط حيف که اون يه نفر رو گم کردم.
  • يه چيزی .... احتمالا من به اتوبوس ويار دارم نه به دانشگاه.
  • اين مطلب ها مال ديروزه.فکر کنم اين پرشين بلاگ شکمو قورتش داده بوده.

نوشته ی saghi در ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٢/۱٩