و اين منم

 

 

 

 

بعد از مدتها عزمم و رو جزم کردم ، وقتم رو نتظیم کردم و بساط بیکریم رو راه انداختم. دیشب 5 بار تلاش کردم که مایه خمیر رو عمل بیارم و هر بار شکست خوردم. اخرش کاشف به عمل آوردم که چون تاریخش گذشته بوده مایه خمیرها مردن :(((  امروز  مایه خمیر تازه رو  گرفتم و بلاخره نون رول سیب و دارچینم رو پختم.  یه چیز حجیم و خوشبویی شده ولی طعمش رو به علت خیلی حجیم دار بودنش درک نمی کنم. انگار اون طعمی رو که مثلا باید تو  یه تیکه یه سانتی مزه میکردی حالا باید یه چیز 5-6 سانتی رو بخوری تا بفمهی طعمش چیه!! به قولی مزه منتشر شده و کم.  

 

من معتقدم که وقتی یه نفر خواب بد میبینه و داره زجر میکشه باید بیدارش کرد. بنابر  این اعتقادم هم هر موقع می بینم  که مقصود داره تکون های شدیدی توی خواب میخوره و تنفسش تند شده بیدارش میکنم . بیشتر  مواقع نجاتش داده ام و  کمتر مواقع هم از یه خواب خوب هیجان انگیز بیدارش کردم. طی آخرین عملیات  نجاتم مقصود به محض دیدنم منو پرت کرد و با  التماس گفت که منو نخووووووووووور.  جناب در تمام طول خواب ترسناکش داشته از دست من فرار میکرده چون من میخواستم که بخورمش!!! فکر کن... یه همچین همسری هستم من:)))))))))

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳٩۱/۱٠/۱۸