و اين منم

 

 

 

سه شنبه وقت دکتر دارم.  یک و نیم بعد از ظهر و دیگه لازم نیست از 8 صبح اونجا باشم  تا ثابت کنم قضیه برام مهمه و بهم وقت بدن.  مقصود هم بدون اصرار من میخواد بیاد.  خودش روز و ساعتش رو تعیین کرده که بیاد. حالا اون از من براش مهمتره و برای دیدنش داره لحظه شماری میکنه.  ورم معده ام خوب شده و دیگه لازم نیست قلپ قلپ عرق نعنا بخورم ، حتی اگه ناهار خورشت قورمه سبزی با یه عالمه لوبیا خورده باشم.  حالم خوبه و یه کم نگرانم که چرا حالم خوبه... دیگه از آشوبی که در درونم به پا شده بود  خبری نیست و  این به جای اینکه باعث مسرت باشه شده مایه ملال. موجود زنده ی کوچک درون من  دیگه هیچ علامتی از خودش رو بهم نشون نمیده . من نمیدونم که این خوبه یا بد یا حتی معمولی!!

 

پریروز یکی از دوست داشتنی مریض هام زنگ زده بود و خبر داده بود که داره شاکی میاد.  هم  عجیب بود و هم  ترسناک. هرچقدر هم که جسور باشم قدرت مقابله با نارضایتی  بیمار هام رو ندارم.  اولین واکنشم این بود که نرم مطب. بعد  زنگ زدم  به یه دوست و وقتی فهمیدم  علتی برای ترس وجود نداره عازم مطب شدم.  خانم محترم  تمام دلشوره ی سفری که در پیش داشت  و درد دست دندان تازه تخویل گرفته اش و خسیسی شوهرش را  جمع کرده بود  و میخواست  بر سر من بکوبد.  نشد که بشود ولی.  کمی گوش دادن و دلداری  برای این جلسه کافی بود.  خدا برای باقی جلسات به ما مرحمت فرماید!!

 

برم بخوابم فعلا تا بعد :)))))) 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳٩۱/۱۱/۱٤