و اين منم

 

 

 

دیشب عملا اصلا نخوابیدم در حالی که خوابم میومد اما نمیشد که نمیشد... صبح هم نزاشتن که بخوابم از بس که  این تلفن زنگ خورد و به طرز بی سابقه ای هم  همه جواب دادنی بود.

با وجود کمبود خواب تمام ساعات کاریم رو  که خوشبختانه عصر هم هست  به راحتی گذروندم و تا پام رسید به خونه  گیج خواب شدم. اما این سریال سلطان مو نارنجی  ساعت خواب رو به 11 موکول کرد که در دم خوابم برد.  سیر خواب بلند شدم و فکر کردم که نزدیک های صبح است و چند دقیقه دیگر هوا روشن میشود.  گفتم یه کم دیگه بخوابم تا روشنی هوا.  بیدار که شدم شب  بود و تاریک.  خسته از  قلت (قلط ) زدن از  تخت اومدم بیرون و دیدم ساعت تازه 1و نیم شبه.  یعنی سر شب.  اینه که الان هستم در خدمتتون.

 

15 هفته از  حاملگیم گذشته و هنوز جوجوی تو دلم به غیر از چند حرکت ناگهانی و درد آور و سوزناک هنوز خودش رو بهم نشون نداده.  این روزها سخت درگیر تصور روزهای آینده ام.  درگیر  اینکه چطور قراره  پابندش بشم و از این رها بودن دربیام. سعی میکنم روزهای سختش رو در اشتراک با بقیه تصور کنم تا نترسم.

دیروز قرار بود یکی بیاد پنجره ها و پرده ها رو بشوره.  به زور پیچوندمش که نیاد ولی پاش رو کرده تو یه کفش که میخواد شنبه بیاد.  نمیخوام  درگیر خونه تکونی عید بشم.  چون نمی خوام از استراحتم بزنم و نمی خوام  طرف بیاد چون میترسم من رو هم بگیره به کار که آی  نردبون رو نگه دار و آی  برو اینا رو بنداز تو ماشین و از این جور کارا... میخوام تا اونجا که میشه  تنبل و  تن پرور  باقی بمونم. 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤