و اين منم

 

 

 

 

خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم.  بقض کرده بودم. اشک هام هم اومده بود ولی اینجوری زار زار رو خیلی وقت بود  که ممنوع کرده بودم برای خودم. امروز ولی  کلافگی و خستگی و ناراحتی با هم جمع شد و ترکیدم.  حس خوبی بود  ولی بعدش  تیر کشیدن های زیر شکمم موقعیتم رو به یادم آورد و اینکه احتمالا پسر کوچولوم  دوست نداره زار زار زدن رو.

روند تپلی شدنم همچنان ادامه داره و متوقف نشد که نشد.  تا چند وقت پیش شاد بودم اما  چند روزه که از تصور دعوای احتمالی دکترم  هر لقمه ای رو که میخورم با عذاب وجدان قورت میدم.  فردا  میخوام برم پیشش. هفته پیش هم میتونستم برم اما گفتم بندازم یه هفته عقب بلکم یه کم،  کم شد این وزن. که معلومه که نشد... خدا فردا رو به خیر کنه.

آسانسور مطب امروز  خراب بود و من هن هن کنان 5 طبقه  رو  تقریبا کوهنوردی کردم تا رسیدم به مطب.  5 طبقه که میگم شما 10 طبقه تصور کن. از بس که پله هاش زیاد و غیر استانداردن.  بعد از کلی نفس نفس زدن و تالاپ و تلوپ قلبم وقتی حالم جا اومد زیر نافم نبض میزد اونم به مدت طولانی و عجیب البته . آیا ممکنه که خودش باشه؟ میشه این رو یه حرکت به حساب آورد؟ یعنی  پسر تنبلم بلاخره داره خودش رو نشون میده؟!!

 

 

 دوستای خوبم ممنون از تبریکاتتون :))))))))))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/۱/٢٧