و اين منم

 

 

 

 

 

 

یه چیزی اون تو  میزون نبود و مجبور شدم یه عمل کوچولو انجام بدم و  استراحتم رو بیشتر کنم.  اولش با خودم گفتم که ای بابا ... زندگی من که همش استراحته.  ولی بعد وقتی می بینی که از شام خبری نیست  و  خرید ها بعد از  چند روز هنوز کف آشپزخونه ان .  لباسهای پهن شده بد جوری  خونه رو بهم ریختن و جارو برقی یه هفته است که وسط پذیرایی  جا خوش کرده، تازه معنای استراحت رو میفهمی. از همه بدتر اینه که جرات نمی کنم که رانندگی کنم و تنهایی برم مطب.   جرات نمی کنم  لباس های جدید بندازم تو ماشین  .  حتی میترسم برم و یه فکری به حال سیم کارت سوخته ام بکنم. وحشت از هر تکونی داره رخوه میکنه و  درد های گاهگاهی تشدیدش.  10 روز دیگه باید صبر کنم تا ببینم  واقعا باید همینطوری باقی این دوران رو سر کرد یا امیدی هم هست؟!

 

دلم سفر میخواد.  از نوع سبزش که دریا هم داره.

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٢/٥