و اين منم

 

 

 

 

یه بطری شیر نصفه تو یخچاله که تاریخ مصرفش تا همین امروز بوده.  بطری رو میدونم تازه خریدیم و خیلی بهتر میدونم که مقصود  اصلا تاریخ روش رو نخونده و شیر مونده خریده.  ایناش مهم نیست مهم اینه که من برای شیر حرمت قائلم و دلم نمی خواد که یه قطره اش هدر بره.  برای همین نیم ساعت پیش پاشدم برم که با همون   یه ذره ،شیر برنج درست کنم و جلوی  اصراف رو بگیرم. بعد دیدم که خیلی وقت گیره و با این فکر که همینطوری گرمش میکنم و میخورم بر گشتم سر جام. ولی همین چند دقیقه پیش  یاد فرنی افتادم و مخصوصا که برخلاف شیر برنج گرمش رو بیشتر میپسندم و  خدا بدینوسیله از یه گرفتاری فکری بزرگ نجاتم داد. 

جمعه و شنبه  هر هفته کلا ددر خون من میزنه بالا. انقدر که اگه نرم بیرون  شده که  گریه هم بکنم.  امروز که گذشت و یه جوری با یه نم گریه سپریش کردیم. خدا فردا رو به خیر کنه که هیچ برنامه ای براش ندارم و از اون مهم تر دل پول خرج کردن رو هم ندارم که حتی پاشم برم یه خریدی  چیزی. 

شکمم ظرف یه هفته قلمبه شده و من هنوز یاد نگرفتم که با پسرم حرف بزنم و  مخاطب قرارش بدم:(

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٢/۱٤