و اين منم

 

 

 

نمیدونم یهو چی میشه که نصفه شب و بعد از دیدن یه فیلم از نوع ناهنجارش واسه من ، یاد قدیم بیوفتی و یه روزایی که مال خیلی سال پیش هست ، از جلو چشمات رد بشه. 

عدد زیادیه ولی 18 سال پیش عید همه رفتن سفر زیارتی سیاحتی و من و پسره و خاله کوچیکه رو سپردن به امون خدا.  یه چند روز برامون هیجان داشت چون پیراشکی درست میکردیم و  میکرو یا سگا کرایه میکردیم و  بعد که سوزوندیمش دنبال تعمیر کار می گشتیم. یه چند بار هم چند تا مهمون که از سفر بقیه خبر نداشتن اومدن عید دیدنی و ما مونده بودیم که چطوری باید با تخمه آفتابگردون و هله هوله ازشون پذیرایی کنیم.  بعد از چند روز بودجه ای که داشتیم  به چشم اومد و مجبور شدیم  جیره بندی کنیم برای خرج و مخارج.  کم کم  روزها تکراری شد و دلتنگی داشت بهمون غالب میشد. چند بار دعوا کردیم و یادم نیست سر چه موضوعی بود که من و پسره دل خاله کوچیکه رو بد جوری سوزوندیم و باهمون قهر کرد. بعد رفتیم منت کشی و  حل شد موضوع. فقط الان ناراحتم که چرا تو اون دوره انقدر بد و تلخ بودم که میتونستم با اون سن کم باعث رنجوندن بقیه بشم.  روزهای آخر دایی و شوهر  خاله و اون یکی خاله از سفر ها شون برگشتن و به طرز عجیبی اونها مهمون ما بودن نه ما مهمون اونها. بلاخره سفر رفته هامون برگشتن و  بازار گرم سوغاتی و آغوش های آشنا جاش رو با اون روزها عوض کرد. 

این خاطره برام مهم نیست و مهم اینه که الان بعد از 18 سال چقدر همه چیز عوض شده. اینکه از تابستون و اون روز که یهو سر زده از استخر و سوخته و قهوه ای  رفتم خونشون و گفتیم و خندیدیم دیگه خبری از هم نداریم.  اصلا این فیلمه که امشب دیدم مال پسره است  و دیگه نشده که بهش برگردونم. تابستون جفتشون تپلی شده بودن و  پوستاشون برق میزد . الان چطورن؟  از من خبر دارن؟  من دیگه نرفتم ...چرا از اونا خبری نیست؟!!! آه...نمی گم کاش روزها نمیگذشت و بزرگ نمیشدیم.  نمیگم چون خوشحالم که بزرگ شدم.  می گم کاش عوض نمی شدیم.  کاش...

انقدر ازشون بیخبرم که دیگه میترسم خبردار بشم. وگرنه کاری نداره  یه زنگ که نه حتی یه اس ام اس. 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٢/۱٥