و اين منم

 

 

 

 

باید اعتراف کنم که حاملگی خیلی خیلی سخت تر از اونی که فکر میکردم از آب در اومده. این شکم قلمبه و  اضافه وزن واقعا  برام  یه بار اضافه است و  خودم رو به سختی اینور اونور میکشونم.  البته ناگفته نماند که تا  دو روز پیش با همین وضعیت  رانندگی میکردم و میرفتم مطب و احتمالا  رانندگی کردن  تا دم زایمان هم  جزو  وظایفم خواهد ماند.  خدا رو شکر  که  دیگه در مطب رو تخته کردیم و از اون یکی خلاص شدم.  تا همین دیروز  ناراحت بودم  که چرا بعد از زایمانم نمیتونم کار کنم تا یه مدتی ولی همین امروز داشتم  به اینکه چطوری وسایلم رو آب کنم و دیگه این شغل رو ببوسم و بزارم کنار فکر میکردم.  یعنی آخر ثبات شخصیتی ام.  

چند روز پیش تولدم بود و انگار این تاریخ از ذهن خیلی ها پاک شده بود. جالبه 2-3 نفر همون روز زنگ زدن و احوالم رو پرسیدن ولی انقدر  نی نی توی شکمم ذهنشون  رو پر کرده بود که اساسا یادشون رفت تبریک بگن.  حالا مامان مقصود که دیروز اومده بود خونمون مجددا برای احوالپرسی ، آخر شب اس ام اس زده که عصری یادم رفت. تولدت مبارک.  میدونم  البته که چند روز پیش بوده.  اخخخخخخخخخخخخخخخ که چقدر دلم میخواست یه جواب دندون شکن بدم و ندادم.  آخه بعد از 2-3 روز اونم با اس ام اس اونم با اعتراف به اینکه میدونی  تاخیر داری؟؟؟؟

(میدونم که دارم خیلی غر میزنم ولی شما بزاریدش به حساب بالا پایین شدن هورمون ها و  کلافگیییییییی )

دیگه اینکه چند سال پیش یه موجود  خبیث از اطرافیان ما  دماغش رو عمل کرد و ما رفتیم عیادتش. یه دسته گل هم گرفتیم دستمون بردیم.   حالا همین موجود خبیث دیروز  کپی همون دسته گل رو  یعنی کپیییییییییییییی همون رو برداشت آورد  عیادت ما.  فقط مال من بنفش بود مال اون صورتی.  تلافی کردن در محبت رو ندیده بودم که دیدم.  البته این صفت خباثت مربوط به این  حرکت نمیشه . داستان داره. 

 

شما احتمالا این چیزا رو درک نمیکنید چون حامله نیستید ولی یه حامله  اونم تو ماه 8  خوب میفهمه من دارم چی میگم ...

امیدوارم فردا حالم خوب باشه و بیام یه پست متفاوت بزارم.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٤/٢٢